در روزهایی که رفاه و موفقیت، مرا از پرسشهای عمیق بازنمیداشت، سوالی بیپاسخ همچنان در ذهنم میچرخید: چرا در کشوری زندگی میکنم که عدالت تنها در سطح شعارها و نمایشهای پوچ باقی میماند و فساد در عمل ریشه دوانده است؟! چرا تبعیض و انحطاط اخلاقی، بر همه چیز سایه انداختهاند؟! چرا من در امنیت و آسایش زندگی میکنم، در حالی که مردم سرزمینم تحت ظلم و فساد نفسهایشان به شماره افتاده، امیدشان لگدمال شده و بخش بزرگی از جامعه در برابر این فساد و بیاخلاقی سکوت کردهاند؟!
این سوالها جرقهای در ذهنم روشن کرد که هر روز بیشتر زبانه کشید و تمام وجودم را فرا گرفت. من دیگر نمیتوانستم نظارهگر فساد و تباهی نظام اسلامی باشم.