من فرزند خانوادهای بودم که حتی نامهایشان خود قصهای تلخ از تضاد و تناقضاند: نَجم و بُشری. «نجم» در زبان عربی به معنای ستاره است؛ نشانهای از نور، روشنی و آسمان. «بُشری» نیز یعنی بشارت، مژده، خبر خوش. هیچیک از این نامها اسلامی نیستند و هیچ بار ایدئولوژیک مذهبی ندارند. برعکس، این نامها حکایت از آرزوهای انسانی، امید و روشنایی میکنند. اما در تضادی سهمگین، واقعیت زندگی ما چیزی جز خشونت، سرکوب و تاریکی نبود...
اما در واقعیت، زمین زندگی ما چیزی جز خشونت، سرکوب و تاریکی نبود. من کودکیام را در خانهای گذراندم که در آن عشق جای خود را به چماق داد. خانوادهای که بهجای درمان زخمهای روانی، به تعصب مذهبی پناه بردند و با شلاق دین، فرزندان خود را شکنجه کردند. من از همان آغاز برخلاف جریان خانوادهام شنا کردم؛ هر مخالفتی بهایش ضرب و شتم بود، هر پرسشی مساوی زندان خانگی، هر آزادیخواهی مجازات.
من کودکیام را در خانهای سپری کردم که به جای مهر، پر از ترس، خشونت، و خفقان فکری بود. والدینی که در گذر زمان گرفتار دامان تعصب شدند؛ شستشوی مغزی، آنها را از انسانهای عادی به زندانبانانی مذهبی بدل کرد. آنها نه تنها خودشان قربانی بودند، بلکه ما را نیز به قربانگاه اعتقادات و توهمات خود بردند.
من در این خانواده همیشه "دیگری" بودم؛ همیشه مخالف، همیشه مطرود. هرگاه به باورشان "نه" میگفتم، با مشت و لگد پاسخ میدادند.
اوج این تحقیر زمانی بود که پای "اسم" به میان آمد. روزی که بعد از سالها بیهویتی قرار شد در شناسنامهام اسمی ثبت شود، من تصمیم گرفتم اسمی انتخاب کنم که نه نشانهی بندگی مذهبی باشد، نه برچسبی از دینی که به آن باور ندارم. با جسارت گفتم: "مهران". در همان لحظه، برادرم، علیه من شد. برای خانوادهام این فقط یک اسم نبود؛ میدانی از جنگ هویت بود. برادرم مرا در ثبتاحوال با لگد میزد تا مجبورم کند به "مصطفی" تن دهم. و این صحنه برای من تصویر عریان یک حقیقت بود:
در جامعهای که اسیر تعصب است، انسان حتی بر سادهترین حق خود – انتخاب نام – اختیار ندارد.
آنها بهجای اینکه بپرسند فرزندشان چه میخواهد باشد، میپرسند «چطور باید او را در مدار دین نگه داریم؟». تعصب مذهبی آرامآرام عقل را میدزدد، شادی را خاموش میکند، و انسان را به سایهای از خودش بدل میسازد.
بعد از آن، طرد شدم، تنها به جرم اینکه به باورهایشان اعتقاد نداشتم و نمیخواستم نام و هویتی دروغین داشته باشم. حتی وقتی پدرم شنید که نام اسلامی را کنار گذاشتهام، با نارضایتی به من حمله کرد؛ مردی که روزگاری موزیک گوش میداد و بیتعصب بود، حالا جلاد اعتقادات، نام و هویت من شده بود.
این ماجرا نشان میدهد چگونه تعصب مذهبی، خانواده را به دشمن بدل میکند. شستشوی مغزی نه تنها انسان را از اندیشه تهی میسازد، بلکه او را به ابزار خشونت علیه عزیزانش تبدیل میکند. برای من، یک اسم جنگی شد میان آزادی و بردگی؛ میان هویت مستقل و بندگی تحمیلی.
تغییر نام من از «مصطفی» به «مهران» فقط یک انتخاب شخصی نبود؛ یک شورش بود. شورشی علیه سیستمی که حتی تا ریشههای هویتی انسان نفوذ کرده است. وقتی برای تغییر نام ایستادم، در برابر خانواده، جامعه جنگیدم. و واکنشها نشان داد که این انتخاب کوچک، برای آنها به اندازه ارتداد خطرناک بود.
آنها قربانی تعصب شدند و در همان دام، ما را هم اسیر کردند. نامهایمان، امیدهایمان، آزادیمان، همه قربانی شدند. و در این تناقض تلخ، واضح است: انسانهایی که میتوانستند نور باشند، خود به منبع تاریکی تبدیل شدند.
من اما ایستادم. مهران شدم؛ نامی که هویتم را پس گرفت، نامی که نشان داد حتی وقتی خانواده در زندان تعصب گرفتار است، آزادی هنوز ممکن است.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر